سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

ادعونی استجب لکم

جمله ای که بسیار دوست دارمش

وقتی بعد از نماز با تو درد دل می کنم با تو صحبت می کنم با تو خلوت می کنم و از همه کس به تو می گویم دیگر پای تلفن با مادر و خواهرم حرف کم می آورم اینقدر حرف هایم را خوب شنیده ای که دیگر هم صحبتی با کسی نمی ماند.....

خدایم! امروزم را به تو می سپارم و فرداهایم را ندید همین طور

من به خیری که از جانب تو می رسد محتاجم

   + سیده ... - ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٧

دعا

همزمان که غذا می پزم صوت های کلاس درس استاد را که فعلا سعادت حضور در کلاسش را ندارم گوش می دهم، مبحث دعاست و شرح آیه "ادعونی واستجب لکم"

استاد می گویند بنشینید و با خدا درد دل کنید، با خدا حرف بزنید، از هر کس و هر چیزی دلخورید به خودش بگویید و بعد ببینید چطور گره ها باز می شوند و ارامش پیدا می کنید، استاد می گویند دعا که می کنید از زبان ائمه دعا کنید برید صحیفه سجادیه را باز کنید و همان دعا ها را بخوانید و بدانید بهترین دعا دعای مستجاب صلوات است...

 

وسط سالاد درست کردن بودم که نشستم، چقدر هر روز به خدا بزرگ امر و نهی می کنم، این کار بشه اون کار نشه .... این کار بهتره اون کار بدتره.... هضمش خیلی برام سخت بود.... دیگه گریه پسرک بلند شد و هدفون رو از گوشم درآوردم...

چقدر باید خودم را ادب کنم!!!

   + سیده ... - ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٢

آگاهی

گاهی می شوم یک مامان بداخلاق، خودم خوب می شناسمش، وقتی لب تاب روشن است و هی چشمم به مقالات عریض و طویلی می افتد که باید برای پایان نامه آنالیز شود، و همزمان غذای خانواده و غذای کوچولو روی گاز باید هم بخورد، وقتی صدای شبکه نهال از تلویزیون خیلی زیاد است و وقتی راه می روم پایم به مداد رنگی و دفتر و اسباب بازی دخترک گیر میکند و صدای گریه پسرک برای در آغوش کشیده شدن بلند تر از صدای تبویزیون می شود.

همیشه این موقع ها من یک عدد مامان بد اخلاق می شوم، اول تلویریون را خاموش می کنم و در برابر اعتراض دخترک با اخم مجبورش می کنم وسایلش را جمع کند، با غر غر پسرک را بغل می گیرم و با دست آزادم در آشپزخانه آشپزی می کنم و سعی می کنم به لب تاب و مقالاتم نگاه نکنم...

اما شب که بچه ها خوابیده اند و خانه مرتب شده و ظرف های شام را مرد مهربان خانه شسته و برایم یک لیوان آب میوه یا چای می آورد، دلم به حال خودم می سوزد که بهترین لحظات عمرم را با عصبانیت هدر دادم؛ همین لحظاتی که امامان ما گفته اند می گذرند و اگر قدرش را ندانید حسرت به جا می ماند... و من در همین لحظه ها حسرتش را می چشم و دهانم تلخ می شود.

----------------------------------------------------------------------------------------

امشب وضو گرفتم، قیل از هر کاری و با نیت انجام دادم همه این کارها را با نیت قرب به سوی خودت که کمکم کنی و نگذاری در نا آگاهی بمانم...

 

الهی و ربی

دستم بگیر 

راهم ببر

 

   + سیده ... - ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸

گم شده

گم شده ام مپسند...

بیابم و مثل هر بار چشم پوشی کن

 

یا ستارالعیوب

   + سیده ... - ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱

تو را من چشم در راهم...

در میان همه زندگی ام وسط سرماخوردگی دخترک و تب پسر کوچک ، درست روزی که باید گزارش پیشرفت پایان نامه ام را بدهم و همان ایام که دارم برای تدریس آماده می شوم وقتی در مسیر بازگشت به خانه در ترافیک می مانم و گاهی که عقب دخترک به مدرسه اش می روم و یا همان لحظاتی که در خانه اقوام روی مبل نشسته ام و یا شاید با خواهرم پای تلفن هستم یا بچه در بغل غذا می پزم.....

تو را من چشم در راهم....

----------------------------------------------------------------------------------

میان همه این لحظه ها فکر می کنم وقتی این دنیا نباشم چقدر این کارها برایم معنادار هستند؟ چقدر مهم است که بتوانم معنویت را تحلیل کنم ؟

 

   + سیده ... - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤

کودکانه از محرم

صدای گریه پسرک کل خانه را پر کرده بود، از پنجره چشمم به بیرون بود که جوان ها برای نصب پرچم های هیئت در رفت و آمد بودند.

صدای گریه پسرک بیشتر شد، بعد از 2 ساعت خواب حتما گرسنه و تشنه شده بود، تمنای در آغوش کشیدنش در من زبانه کشید.

چشمم به پرچم یا علی اصغر خیره ماند، صدای گریه بچه از گرسنگی و تشنگی بالاتر رفت...

یاد مادری افتادم که صدای گریه پسر شیرخوارش را در کربلا می شنید و ...

   + سیده ... - ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۱

شب بیداری

ساعتم رو نگاه می کنم و بچه رو درون گهواره می زارم ساعت 4 صبح هست و تقریبا تونستم سه ساعت از آخرین شیردهی شبانه بخوابم، چشم هام حسابی خستن و دلم می خواد منم سریع با این کوچولو به خواب برم، تا اذان صبح نیم ساعتی مونده و من خوشحال آروم توی تخت دراز می کشم که دوباره صدای نق و نوق بچه مجبورم می کنه بیدار شم و یا باید گهواره رو تکون بدم یا بغلش کنم و یا پوشک عوض کنم و تا این کارها تموم میشه و بچه دوباره چشم هاش رو می بنده، مدتی هست که از اذان صبح گذشته و باید برای نماز برخیزم و تا میام بخوابم میشه ساعت 6 صبح ! چون بارها کوچولو بیدار شده و رسیدگی می خواد....

به خودم فکر می کنم، به نماز شب هایی که می خوندم به اینکه چقدر شیرین بود شب بیداری های عاشقانه، چقدر این بیدار شدن و دوباره خوابیدن ارزشش رو داشت، چقدر حالم رو خوب می کرد و چقدر صبح ها بهم انرژی می داد. از همون اوایل نوزادی عادت داشت نیم ساعت به اذان صبح بیدار بشه و من خوشحال بودم که این طوری نماز شب رو از دست نمی دم و می تونم حتی بین الطلوعین هم بیدار باشم اما انگار نیت خیلی مهم هست انگار فقط بیدار بودن تنها فایده ای ندارد انگار می خواسته برای خودش بیدار باشم....

انگار باید دوباره قصد قربت کنم

   + سیده ... - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٩

مسابقه

شب که می شود انگار لحظه های آخر مسابقه دو میدانی است و من آن دونده ای هستم که کلی دویده است و آخرین نفر هم می شود.

دلم به بین الطلوعین خوش است که پسرک بیدار بیدار است و من به خودم و این روزهایی که تند تند می گذرد فکر می کنم.

 

روزهایی که وضو می گیرم و موقع شیر دادن یادم می ماند قرآن بخوانم، روزهایی که خیلی صبور تر با دخترک که این روزها پر شور تر شده رفتار می کنم، روزهایی که شب ها با تمام خستگی سعی می کنم هوای مرد مهربان را داشته باشم، خدا هم حواسش به من هست.... این را می فهمم و اینکه جهاد یعنی همین خانه یعنی همین خستگی های شیرین همین لبخند پسرک و شادی دخترک 

خودت باید کمکم کنی

   + سیده ... - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
← صفحه بعد