سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

آگاهی

گاهی می شوم یک مامان بداخلاق، خودم خوب می شناسمش، وقتی لب تاب روشن است و هی چشمم به مقالات عریض و طویلی می افتد که باید برای پایان نامه آنالیز شود، و همزمان غذای خانواده و غذای کوچولو روی گاز باید هم بخورد، وقتی صدای شبکه نهال از تلویزیون خیلی زیاد است و وقتی راه می روم پایم به مداد رنگی و دفتر و اسباب بازی دخترک گیر میکند و صدای گریه پسرک برای در آغوش کشیده شدن بلند تر از صدای تبویزیون می شود.

همیشه این موقع ها من یک عدد مامان بد اخلاق می شوم، اول تلویریون را خاموش می کنم و در برابر اعتراض دخترک با اخم مجبورش می کنم وسایلش را جمع کند، با غر غر پسرک را بغل می گیرم و با دست آزادم در آشپزخانه آشپزی می کنم و سعی می کنم به لب تاب و مقالاتم نگاه نکنم...

اما شب که بچه ها خوابیده اند و خانه مرتب شده و ظرف های شام را مرد مهربان خانه شسته و برایم یک لیوان آب میوه یا چای می آورد، دلم به حال خودم می سوزد که بهترین لحظات عمرم را با عصبانیت هدر دادم؛ همین لحظاتی که امامان ما گفته اند می گذرند و اگر قدرش را ندانید حسرت به جا می ماند... و من در همین لحظه ها حسرتش را می چشم و دهانم تلخ می شود.

----------------------------------------------------------------------------------------

امشب وضو گرفتم، قیل از هر کاری و با نیت انجام دادم همه این کارها را با نیت قرب به سوی خودت که کمکم کنی و نگذاری در نا آگاهی بمانم...

 

الهی و ربی

دستم بگیر 

راهم ببر

 

   + سیده ... - ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸

گم شده

گم شده ام مپسند...

بیابم و مثل هر بار چشم پوشی کن

 

یا ستارالعیوب

   + سیده ... - ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱

تو را من چشم در راهم...

در میان همه زندگی ام وسط سرماخوردگی دخترک و تب پسر کوچک ، درست روزی که باید گزارش پیشرفت پایان نامه ام را بدهم و همان ایام که دارم برای تدریس آماده می شوم وقتی در مسیر بازگشت به خانه در ترافیک می مانم و گاهی که عقب دخترک به مدرسه اش می روم و یا همان لحظاتی که در خانه اقوام روی مبل نشسته ام و یا شاید با خواهرم پای تلفن هستم یا بچه در بغل غذا می پزم.....

تو را من چشم در راهم....

----------------------------------------------------------------------------------

میان همه این لحظه ها فکر می کنم وقتی این دنیا نباشم چقدر این کارها برایم معنادار هستند؟ چقدر مهم است که بتوانم معنویت را تحلیل کنم ؟

 

   + سیده ... - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤

کودکانه از محرم

صدای گریه پسرک کل خانه را پر کرده بود، از پنجره چشمم به بیرون بود که جوان ها برای نصب پرچم های هیئت در رفت و آمد بودند.

صدای گریه پسرک بیشتر شد، بعد از 2 ساعت خواب حتما گرسنه و تشنه شده بود، تمنای در آغوش کشیدنش در من زبانه کشید.

چشمم به پرچم یا علی اصغر خیره ماند، صدای گریه بچه از گرسنگی و تشنگی بالاتر رفت...

یاد مادری افتادم که صدای گریه پسر شیرخوارش را در کربلا می شنید و ...

   + سیده ... - ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۱

شب بیداری

ساعتم رو نگاه می کنم و بچه رو درون گهواره می زارم ساعت 4 صبح هست و تقریبا تونستم سه ساعت از آخرین شیردهی شبانه بخوابم، چشم هام حسابی خستن و دلم می خواد منم سریع با این کوچولو به خواب برم، تا اذان صبح نیم ساعتی مونده و من خوشحال آروم توی تخت دراز می کشم که دوباره صدای نق و نوق بچه مجبورم می کنه بیدار شم و یا باید گهواره رو تکون بدم یا بغلش کنم و یا پوشک عوض کنم و تا این کارها تموم میشه و بچه دوباره چشم هاش رو می بنده، مدتی هست که از اذان صبح گذشته و باید برای نماز برخیزم و تا میام بخوابم میشه ساعت 6 صبح ! چون بارها کوچولو بیدار شده و رسیدگی می خواد....

به خودم فکر می کنم، به نماز شب هایی که می خوندم به اینکه چقدر شیرین بود شب بیداری های عاشقانه، چقدر این بیدار شدن و دوباره خوابیدن ارزشش رو داشت، چقدر حالم رو خوب می کرد و چقدر صبح ها بهم انرژی می داد. از همون اوایل نوزادی عادت داشت نیم ساعت به اذان صبح بیدار بشه و من خوشحال بودم که این طوری نماز شب رو از دست نمی دم و می تونم حتی بین الطلوعین هم بیدار باشم اما انگار نیت خیلی مهم هست انگار فقط بیدار بودن تنها فایده ای ندارد انگار می خواسته برای خودش بیدار باشم....

انگار باید دوباره قصد قربت کنم

   + سیده ... - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٩

مسابقه

شب که می شود انگار لحظه های آخر مسابقه دو میدانی است و من آن دونده ای هستم که کلی دویده است و آخرین نفر هم می شود.

دلم به بین الطلوعین خوش است که پسرک بیدار بیدار است و من به خودم و این روزهایی که تند تند می گذرد فکر می کنم.

 

روزهایی که وضو می گیرم و موقع شیر دادن یادم می ماند قرآن بخوانم، روزهایی که خیلی صبور تر با دخترک که این روزها پر شور تر شده رفتار می کنم، روزهایی که شب ها با تمام خستگی سعی می کنم هوای مرد مهربان را داشته باشم، خدا هم حواسش به من هست.... این را می فهمم و اینکه جهاد یعنی همین خانه یعنی همین خستگی های شیرین همین لبخند پسرک و شادی دخترک 

خودت باید کمکم کنی

   + سیده ... - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤

روز دوازدهم

12 روز از ماه عزیزم گذشت که پسرک پا به این دنیا گذاشت و من جز شکر خدای بزرگ چی می تونم بگم؟ معجزه ای که لحظه لحظه در وجود آدم شکل می گیره و در نهایت در دستانت جای می گیره اما هنوز باور نمی کنی این همون ماهی کوچولویی هست که هی درونت وول می خورد.

سبحان الله

چه کسی جز خدا می تونه این معجزه رو شکل بده و من چقدر خوشحالم زن افریده شدم و می تونم این احساس هارو مستقیم تجربه کنم.

روزهای بعد از زایمان که همراه درد فراوان هست گذشت و خدای بزرگ کمکم کرد روزهایی که آدم دوست داره الکی گریه کنه، اگه کسی بگه بالای چشمت ابروست ناراحت می شی و گریه ات می گیره مخصوصا مرد مهربون خونه!!!

یادم بود دعای شریف کسا رو هر شب بخونم تا آرامشم شود که واقعا شد و نگاه حضرت مادر ارومم کرد.... 

چقدر دلتنگ راز و نیاز و نیایش بودم

خدای عزیزم من به خیری که از جانب تو می رسد سخت محتاجم

   + سیده ... - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٤

رمضان مبارک

دخترک که بازی می کند غرق در تماشایش می شوم تماشای تمام تلاش هایی که برای بازی انجام می دهد و بعد در عرض یکی دو دقیقه همه را جمع می کند و بازی تمام. اما دوباره که شروع به بازی می کند آنقدر جدی رفتار می کند که گویی تمام زندگیش در این خاله بازی ها خلاصه می شود. از دست عروسکش حرص می خورد و وقتی سفره غذایش کج کی شود عصبانی می شود.

یاد خودم می افتم که می دانم این دنیا چیزی جز یک بازی نیست اما چقدر جدی با هر پیشامدی برخورد می کنم چقدر برای هر قسمت بازی نگرانم و دغدغه دارم و شاید خدای بزرگم که مرا می نگرد حسی شبیه من داشته باشد وقتی به دخترک می نگرم...

 

ماه عزیز و بزرگم رسید و من بویش را خیلی وقت پیش حس کرده بودم از هوای صبحگاه وقتی پرندگان کوچه ما جور دیگری می خوانند. با خودم عهد کردم مهربان تر و صبور تر باشم بیشتر مادری کنم و برای همسرم بیشتر همسر بهشتی باشم.

ان شاالله

اگر کمکم کنی ...

   + سیده ... - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۸
← صفحه بعد