سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

شب بیداری

ساعتم رو نگاه می کنم و بچه رو درون گهواره می زارم ساعت 4 صبح هست و تقریبا تونستم سه ساعت از آخرین شیردهی شبانه بخوابم، چشم هام حسابی خستن و دلم می خواد منم سریع با این کوچولو به خواب برم، تا اذان صبح نیم ساعتی مونده و من خوشحال آروم توی تخت دراز می کشم که دوباره صدای نق و نوق بچه مجبورم می کنه بیدار شم و یا باید گهواره رو تکون بدم یا بغلش کنم و یا پوشک عوض کنم و تا این کارها تموم میشه و بچه دوباره چشم هاش رو می بنده، مدتی هست که از اذان صبح گذشته و باید برای نماز برخیزم و تا میام بخوابم میشه ساعت 6 صبح ! چون بارها کوچولو بیدار شده و رسیدگی می خواد....

به خودم فکر می کنم، به نماز شب هایی که می خوندم به اینکه چقدر شیرین بود شب بیداری های عاشقانه، چقدر این بیدار شدن و دوباره خوابیدن ارزشش رو داشت، چقدر حالم رو خوب می کرد و چقدر صبح ها بهم انرژی می داد. از همون اوایل نوزادی عادت داشت نیم ساعت به اذان صبح بیدار بشه و من خوشحال بودم که این طوری نماز شب رو از دست نمی دم و می تونم حتی بین الطلوعین هم بیدار باشم اما انگار نیت خیلی مهم هست انگار فقط بیدار بودن تنها فایده ای ندارد انگار می خواسته برای خودش بیدار باشم....

انگار باید دوباره قصد قربت کنم

   + سیده ... - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٩

مسابقه

شب که می شود انگار لحظه های آخر مسابقه دو میدانی است و من آن دونده ای هستم که کلی دویده است و آخرین نفر هم می شود.

دلم به بین الطلوعین خوش است که پسرک بیدار بیدار است و من به خودم و این روزهایی که تند تند می گذرد فکر می کنم.

 

روزهایی که وضو می گیرم و موقع شیر دادن یادم می ماند قرآن بخوانم، روزهایی که خیلی صبور تر با دخترک که این روزها پر شور تر شده رفتار می کنم، روزهایی که شب ها با تمام خستگی سعی می کنم هوای مرد مهربان را داشته باشم، خدا هم حواسش به من هست.... این را می فهمم و اینکه جهاد یعنی همین خانه یعنی همین خستگی های شیرین همین لبخند پسرک و شادی دخترک 

خودت باید کمکم کنی

   + سیده ... - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤

روز دوازدهم

12 روز از ماه عزیزم گذشت که پسرک پا به این دنیا گذاشت و من جز شکر خدای بزرگ چی می تونم بگم؟ معجزه ای که لحظه لحظه در وجود آدم شکل می گیره و در نهایت در دستانت جای می گیره اما هنوز باور نمی کنی این همون ماهی کوچولویی هست که هی درونت وول می خورد.

سبحان الله

چه کسی جز خدا می تونه این معجزه رو شکل بده و من چقدر خوشحالم زن افریده شدم و می تونم این احساس هارو مستقیم تجربه کنم.

روزهای بعد از زایمان که همراه درد فراوان هست گذشت و خدای بزرگ کمکم کرد روزهایی که آدم دوست داره الکی گریه کنه، اگه کسی بگه بالای چشمت ابروست ناراحت می شی و گریه ات می گیره مخصوصا مرد مهربون خونه!!!

یادم بود دعای شریف کسا رو هر شب بخونم تا آرامشم شود که واقعا شد و نگاه حضرت مادر ارومم کرد.... 

چقدر دلتنگ راز و نیاز و نیایش بودم

خدای عزیزم من به خیری که از جانب تو می رسد سخت محتاجم

   + سیده ... - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٤

رمضان مبارک

دخترک که بازی می کند غرق در تماشایش می شوم تماشای تمام تلاش هایی که برای بازی انجام می دهد و بعد در عرض یکی دو دقیقه همه را جمع می کند و بازی تمام. اما دوباره که شروع به بازی می کند آنقدر جدی رفتار می کند که گویی تمام زندگیش در این خاله بازی ها خلاصه می شود. از دست عروسکش حرص می خورد و وقتی سفره غذایش کج کی شود عصبانی می شود.

یاد خودم می افتم که می دانم این دنیا چیزی جز یک بازی نیست اما چقدر جدی با هر پیشامدی برخورد می کنم چقدر برای هر قسمت بازی نگرانم و دغدغه دارم و شاید خدای بزرگم که مرا می نگرد حسی شبیه من داشته باشد وقتی به دخترک می نگرم...

 

ماه عزیز و بزرگم رسید و من بویش را خیلی وقت پیش حس کرده بودم از هوای صبحگاه وقتی پرندگان کوچه ما جور دیگری می خوانند. با خودم عهد کردم مهربان تر و صبور تر باشم بیشتر مادری کنم و برای همسرم بیشتر همسر بهشتی باشم.

ان شاالله

اگر کمکم کنی ...

   + سیده ... - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۸

فقط دلتنگی اما شاکرانه!

دلم می خواد برم جایی و بدوم! دلم برای روزهایی که ساعت ها پیاده روی می کردم تنگ شده! حالا که حتی نشستن و خوابیدن هم خیلی سخته دلم اون شبهای ماه رمضون رو می خواد که تا صبح تو هیئت می نشستیم و اشک می ریختیم!!!

این دلتنگی های کوچکی است که با کم شدن یا قطع شدنشون قدرشون رو بیشتر بیشتر می دونم مثل همه نعمتهایی که وقتی هست چندان قدردان و شاکر نیستیم اما همین که از دستمون برن می بینیم ای داد بی داد چی بود و چی رفت.

یکی از این نعمت ها سجده کردن روز زمین هست، کاری که روزی 10 بار حداقل انجامش می دادم اما نمی دونستم این سجده بر تربت کربلا چقدر حالم رو خوب می کنه و چقدر اگه نتونم انجامش بدم احساس ضرر و زیان می کنم.

خدایا مارا شاکر همه نعمت هایت قرار بده!

   + سیده ... - ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٢

لذت درد

این روزها که به لطف خدای بزرگم یه کودک درونم رشد می کنه و هر لحظه با تکون ها و لگدهاش منو مشعوف می کنه، همه کار برام سخت و درد آور شده، خوردن، خوابیدن، نشستن و بلند شدن و خلاصه همه کارهای عادی روزمره اینقدر سخت و درد آور شده که گاهی ترجیح می دم هیچ چیز نخورم تا مجبور نشم کارهای عادی بعدش رو انجام بدم.

دردی که هر لحظه شکر رو بر زبانم جاری می کنه و به این فکر می کنم که شاید برای همین می گن نفس زن باردار پاک می شه و دعاش مستجاب میشه!!!

شاید با هیچ بیماری این طور خدارو شکر نکنیم و خیلی طلبکارانه سلامتی رو که حق مسلم خودمون می دونیم از خدا بخواهیم، اما در دوران بارداری می دونیم همه این سختی ها و درد ها برای داشتن یک نوزاد شیرین هست که با ورودش زندگی ما رو متغیر می کنه و دیگه بدون اون زندگی معنا پیدا نمی کنه، پس این سختی ها و دردها رو به جون می خریم و شاکرش هم هستیم اما نمی دونیم اگه سختی بیماری یا هر چیز دیگه ای بهمون می رسه چه عواقبی داره و چه اثراتی برامون داره و مدام شکایت می کنیم و گله گذاری.....ای کاش خدا کمکمون کنه آگاه بشیم و یا حداقل صبورتر

امروز که نشستن روی صندلی راحت دانشگاه برای یک ساعت هم برام سخت بود و حسابی درد می کشیدم به این ها فکر می کردم....

   + سیده ... - ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢۱

تدبیر و تدبر

جمله هایی که از این ور و اون ور می شنوم برایم دردناک است. گاهی حس می کنم توی فضا معلق هستم و هیچ کاری نمی توانم کنم، هیچ برنامه ریزی، هیچ فکری برای آینده، ان هم برای من که برنامه ریزی خواندهام و حتی برای مهمانی های کوچک خانوادگی هم از قبل هزار بار برنامه می نوشتم و روی در یخچال می زدم!!!

هر کس فهمید وسط دوره دکتری باردار هستم چشم هایش گرد شد و گفت آخی ناخواسته بوده و وقتی با جواب منفی من روبه رو شد باز چشم هایش گرد تر شد، استادم دلیل بچه دوم خواستن را آن هم وسط درس و دانشگاه می خواست وقتی که همه می دوند تا زودتر فارغ التحصیل شوند تا از فراخوان های استخدام هیئت علمی جا نمانند یا بتوانند در وزارت خانه پست بهتری بگیرند.

امروز رفتم مدرسه برای ثبت نام دخترم در پیش دبستان! هزار بار فکر کرده بودم و مطمئن همسر و دختر را برداشتم تا ثبت نام را تمام کنم و بعد از ماه ها پرس و جو خیالم از مدرسه راحت شود... اما یک آن فکر کردم من هنوز نمی دانم شرایط کار و درسم چگونه است اگر راه دور شود چکار کنم؟؟؟

این ها یعنی من هنوز باور نکرده ام در زندگی ام دستی بسیار بسیار قدرتمند وجود دارد که از من تدبیر نخواسته از من خواسته بنده باشم همسر باشم و مادر باشم و خودش تدبر امورم را در دست گرفته، همین که آزمون جامع را با کودک شش ماهه در شکم دادم و شکر خدا قبول شدم، همین که تا الان مراحل پایان نامه ام خوب پیش رفته کار من نبوده اصلا...

چقدر من عجولم و چقدر بعد این همه لطف خدا یاد نگرفته ام بهش اعتماد کنم، داشتم نامه ام را می خواندم همان که برای امام عصرم نوشتم وقتی تصمیم گرفتم برای تربیت سرباز خودش باردار شوم، همان روزهایی که می دانستم رسالت من دکتری گرفتن نیست، من یک زنم و افتخار من همسر خوب بودن و مادر خوب بودن است!!!

خیلی خیلی درهم نوشتم، این روزها فکر مریضی نوزاد دو تا از دوستانم سخت ذهنم را آشفته کرده اما هی به خودم یاد آوری می کنم خدا از هر مادری مهربان تر مراقب آنهاست.

---------------------------------------------------------------------------------

صوت استاد را گوش می دهم و دلم آرامش می گیرد و یادم می افتد باید به خودم کمک کنم بر می خیزم با دعای شریف کساء دلم ارامش می یابد...

   + سیده ... - ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥

هر که دارد هوس کربلا بسم الله

بغضم در گلو گرفت و اشک شرم کرد و نیامد تا حداقل مرهمی بر داغ دلم شود، همین امروز صبح که فراخوان اعزام به کربلا رو توی حیاط پر گل و درخت دانشگاه دیدم، پشت فرمون بودم و داشتم حساب می کردم از کدوم پارکینگ خارج بشم که به سیل مهمان های همایش برخورد نکنم که سیل این جمله منو با خود برد...

پارسال چقدر رفتم و برای اعزام کربلا پرسیدم چقدر به این در و اون در زدم چقدر دعا کرده بودم ( شرایط اعزام دانشگاه برای کربلا عالی بود و برای من مناسب) اما گفتند هنوز از وزارت خونه خبری نشده و امسال که مهمان کوچک من درونم هی وول می خورد و هر لحظه خود را به من می نمایاند فراخوان بزرگ زده بودن....

بغضم در گلو گرفت اما اشک نیامد به قول استاد اشک که الکی نمی آید کلی مرحله می خواهد خوب....

بعد به خودم آمد لبخند زدم و برای همه کسایی که ان شااالله می روند دعا کردم به هر حال دارم تمرین می کنم راضی باشم هر لحظه...

   + سیده ... - ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٢
← صفحه بعد