سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

سه ساله بزرگ
نظرات ()

هوای تهران گرم بود ، آفتاب ساعت3 ظهر تاب و توان رو از هر کسی گرفته بود ، ماشین ها شیشه ها رو بالا کشیده بودن و کولر ها با آخرین توان کار می کردن....

مجبور بودم ماشین رو چند کوچه پایین تر بگذارم تا به نونوایی برسیم

دست در دست دخترک راه می رفتیم و سعی می کردیم تند تر راه بیاییم تا زودتر به جایی خنک برسیم.

مدام غر می زد که هوا گرمه خسته شدم بغلم کن....

ولی من خسته تر بودم که بتونم بغلش کنم

به مغازه رسیدیم

خرید کردیم و همون راه رو با هزارتا قربون صدقه رفتن برگشتیم

کولر رو تا آخرین درجه زیاد کردم

صورتش حسابی قرمز شده بود

چشم هاش از گرما نیمه باز بود

سریع آوردمش جلو و صورتش رو نزدیک کولر بردم

.

.

.

بقیه دست خودم نبود

به سه ساله آقایم امام حسین فکر می کردم

روزهای اسارت، گرمای هوا،سیلی ملعونین،بهانه بابا ......

اشک می ریختم

جلویم را نمی دیدم

دلم هوای محرم گرفت

......

دخترک خوابش برده بود........




:: برچسب‌ها:
نویسنده : سیده ...
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱
زمان : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ