سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

بغض جمعه
نظرات ()

قرار صبحگاه وقتی بر توچال شد برای پیاده روی و برف بازی دخترک، چقدر دلم یک گوشه دنج می خواست، یک گوشه مثل گوشه حرم شاه عبدالعظیم یا امام زاده صالح که روز جمعه ام را خوب گریه کنم. اما دخترک برف می خواست و همسر مهربان پیاده روی و بازی با دخترک.

توچال گرم و شلوغ بود، پر از آدم هایی که جمعه را بیرون زده بودند تا تنهایی هایشان را مرهمی گذارند، بیشتر می آمدند و کمتر می رفتند، همسر نماند از شلوغی و هیایو خوشش نمی آید ماهم خوشحال بودیم .

در راه برگشت کهف الشهداء بود، ماشین را خیلی عقب تر پارک کردیم تا دخترک بدود و لذت ببرد تا همسر مهربان پیاده روی کند و من در خیالم زائری باشم به سوی شهدای گمنام، قصد هر سه نفرمان مهیا بود.

 غاری بود کوچک و با صفا، اصلا انگار به قصد همانجا آمده بودیم، مهمان نواز بود

از همان جاهایی که دوست داری ساعت کش بیاید و تو همانجا بنشینی، بدون هیچ عجله ای بدون هیچ دل واپسی....

بغض جمعه ام علاج شد مولا!

هر چند مثل همه جمعه ها دلگیر بودم و صلوات های زیر لبم گاه و بیگاه کشدار تر می شد

اما بغضم دیگر در گلو نماند، بغضم شکست و ریخت

بغضم با مزار 5شهید جوان یکی شد، مطمئن بودم شما هم روزی این مزار های جوان را متبرک کرده بودید، بوی شما می آمد و هنوز هم چادرم بوی شما را می دهد.




:: برچسب‌ها: آدینه شماری
نویسنده : سیده ...
تاریخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
زمان : ۸:٠۸ ‎ب.ظ