سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

تولدی دیگرم آرزوست
نظرات ()

دیروز تولدم بود ، روزی که  عادت کردم صبح که بر می خیزم نماز شکر بخونم به اس ام اس ها و ایمیل ها و تماس های تبریک پاسخ بدم ، هدیه بگیرم و توی دلم کلی خوشحال باشم

اما امسال که تولدم مقارت با وفات بزرگترین انسان تاریخ و جد بزرگم امام حسن مجتبی (ع) بود، دلم نه هدیه می خواست نه تبریک دلم یه تولدی از جنس نور می خواست و هدیه به سپیدی برف

منی که تازه از ماه رمضان امسال مسلمان شدم( البته از اول زندگیم بودم اما شناسنامه ای ) منی که تازه قدم به قدم می خوام با اسلام و عرفان اسلامی خلاهای زندگیم رو پر کنم

منی که به تمام مکتب ها سر زدم و تو رو نیافتم و فهمیدم این راه من نبود، الان تازه آروم آروم دارم راه می افتم

خدایا فقط خودت از اسرار دلم آگاهی، فقط خودت می دونی اگر چه بیراهه رفتم همیشه چشمم به احسان شما بود

خدای بزرگم علمم رو نذر تو کردم و حالا بدون هیچ می خوام مسافری باشم به مقصد خودت

خدایا معبودم قبولم کن و هدایتم فرما

زدست کوته خود زیر بارم                         که از بالا بلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست                    وگرنه سر به شیدایی برآرم

بدین شکرانه می بوسم لب جام               که کرد آگه ز راز روزگارم

 

چقدر دیشب با این غزل حافظ بهم لطف کردی خدای بزرگم ممنون

راستی از برف صبح هم بی نهایت سپاس

 

از این به بعد می خوام هر روز تجربیاتم رو از مسلمانیم بنویسم تا بتونم تحلیلش کنم و خطاهامو قبل از اینکه بهش برسن بهش برسم آمین

دوستانی که اتفاقی این مطلب رو خوندم اگه تجربه ای دارن یا الله خوشحال می شم




:: برچسب‌ها:
نویسنده : سیده ...
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
زمان : ۸:٥٤ ‎ق.ظ