سیده ای که شفا گرفت


بین من و خداست

حواسم نبود
نظرات ()

حواسم نیست....

آخ ببخشید حواسم نبود.....

وای یادم رفت....

چیکار کنم یادم رفت....

وقتی حرف می زنن ناخودآگاه حواسم پرت می شه و به چیزهایی وسطش فکر می کنم که خیلی بی دلیله و بی جاست ، بعد یادم می ره اون کیه که داره باهام حرف می زنه و همه دلمشغولی من ذهنیات خودم میشه....

دیشب که ه داشت حسابی ازم ایراد می گرفت داشتم به این فکر می کردم که دوست دارم برم شمال دست آلوچه رو بگیرم و بزنم به جاده تنهای تنها با خودم... اونم وسط های فکر من هی می گفت اخلاقم بده حواسم نیست، مدام کارهایی رو که می خوام انجام بدم عوض می کنم مدام از این شاخه به اون شاخه می پرم

 

آخه منی که 7ساله یه جا تو یه قسمت شاغلم، تا فوق لیسانس مسخره یه رشته خوندم یعنی از این شاخه به اون شاخه پریدم

همین الانم که دوست دارم زبان رو ادامه بدم به خاطر علاقم نیست فقط می خوام انگلیسی بدونم همین

دیشب تو مدیتیشن هی تو ذهنم می پیچید آگاهی انگیلیسی بخوام ههه خنده داره نه؟؟

الان اصلا دوست ندارم دکتری بخونم دیگه تو 30 سالگی حوصله درس خوندن ندارم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

حالا معشوق و می ما شده خانم آلوچه، یوگا، زبان و البته تار

این آخری رو فعلا عملی نکردم

بعضی ها اینقدر می دونن دارن چیکار می کنن که بهشون حسودیم میشه زیادی برنامه ریزی دارن زیادی خوبن و زیادی می دونن

من هنوز راه و رسم زندگی رو بلد نشدم هنوز دوست دارم کسی پا به پام بیاد و برام توضیح بده

هنوز




:: برچسب‌ها:
نویسنده : سیده ...
تاریخ : ۱۳٩٢/٦/٢٥
زمان : ۸:۱٥ ‎ق.ظ