بغض جمعه

قرار صبحگاه وقتی بر توچال شد برای پیاده روی و برف بازی دخترک، چقدر دلم یک گوشه دنج می خواست، یک گوشه مثل گوشه حرم شاه عبدالعظیم یا امام زاده صالح که روز جمعه ام را خوب گریه کنم. اما دخترک برف می خواست و همسر مهربان پیاده روی و بازی با دخترک.

توچال گرم و شلوغ بود، پر از آدم هایی که جمعه را بیرون زده بودند تا تنهایی هایشان را مرهمی گذارند، بیشتر می آمدند و کمتر می رفتند، همسر نماند از شلوغی و هیایو خوشش نمی آید ماهم خوشحال بودیم .

در راه برگشت کهف الشهداء بود، ماشین را خیلی عقب تر پارک کردیم تا دخترک بدود و لذت ببرد تا همسر مهربان پیاده روی کند و من در خیالم زائری باشم به سوی شهدای گمنام، قصد هر سه نفرمان مهیا بود.

 غاری بود کوچک و با صفا، اصلا انگار به قصد همانجا آمده بودیم، مهمان نواز بود

از همان جاهایی که دوست داری ساعت کش بیاید و تو همانجا بنشینی، بدون هیچ عجله ای بدون هیچ دل واپسی....

بغض جمعه ام علاج شد مولا!

هر چند مثل همه جمعه ها دلگیر بودم و صلوات های زیر لبم گاه و بیگاه کشدار تر می شد

اما بغضم دیگر در گلو نماند، بغضم شکست و ریخت

بغضم با مزار 5شهید جوان یکی شد، مطمئن بودم شما هم روزی این مزار های جوان را متبرک کرده بودید، بوی شما می آمد و هنوز هم چادرم بوی شما را می دهد.

/ 7 نظر / 26 بازدید
تينا

سلام وبلاگ زيبايي داري حتما بيا و تو سايت زير ثبتش کن تا من و بازديد کنند هاي ديگه بتونيم هر روز بهت سر بزنيم.محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

بی خویش با خدا

سلام سیده جان زیارت قبول خدا خانواده ی بهشتی شما رو در پناه خودش حفظ کنه ان شاءلله

مامان آریا

زیارتتان قبول بانو چه خوب نعمتی هست این اشک ! نمی دونم مگه این قطرات اشک چند وزن دارند که بعد از ریختن آدم این همه کم وزن می شود! سبک ِ سبک دنیایت پر از اشک های خدایی باد

طلبه بانو

قبول باشه سیده جان خوش به سعادتتون بغض جمعه از اون توفیق خوباس که سالی یه بار هم به آدم نمیدن در پناه خدا

گمنام آشنا

سلا م بر سیده خانم ما که تا حالا نرفتم ولی فکر کنم جااااای با صفایی باشد.....[ناراحت]

طهورا- همنفس طلبه

هو الکریم باسلام استاد بزرگوار زیارتتان قبول ان شاالله . برف هم بود ؟.... به نظرم امسال اصلا خبری از برف و سرما نبود