حس و حالی نه چندان غریب

مدت زیادیه دارم بهش فکر می کنم راستش برام یک دفعه ای رخ نداد که بخوام یا بتونم یک دفعه ای کنارش بزارم

وقتی حس کردم بزرگ شدم و تعلیمات خانوادم زیاد خوشایندم نیست، وقتی دیگه آخر نمازهام از اینمه شیعه متولد شدم از خدا تشکر نکردم، وقتی حجاب داشتن برام بد جور محدودیت شد و به بی حجاب ها حسادت می کردم، وقتی نماز و روزه و همه این چیزها حالم رو بهتر نمی کرد

کم کم تاثیر کرد کم کم تغییر کردم این قدر تغییر که اصلا خودم هم باورم نمیشه، حالم بد میشد اما با خودم حلاجیش می کردم به هر حال این منطق یه جایی به درد ما می خورد این قدر رفتم رفتم که بالاخره فهمیدم بسه

بسه

و باید راهی دیگر باشه اما اون راه راه برگشتم نبود راه دیگه ای بود به اسمی که قبلا ها هیچ اعتقادی بهش نداشتم ، مجسه دود عود و چیزهایی که خوب هست خوب بود اما نه برای منی که بالاترشو داشتم نه برای منی که ....

دلم پره، امروز هفتم آقا امام حسین هست

خدایا به آبروی آقا حسین به علی اکبرش به علی هایش دستم را بگیر

کمکم کن

تربیتم کن

بهم ریخته ام

/ 0 نظر / 5 بازدید