چه مرگم شده؟؟؟؟

دوباره یه مرگم شده

باور کنید دقیق می فهممش تقریبا همین موقع که میشه کارها تو اداره کم کم تموم میشه و من وبگردی هام شروع میشه از این کوچه به اون کوچه با تنفس عمیق این رو یادم می مونه خوب....

دقیق حسش می کنم چیزی مثل بال و پر زدن می مونه توی قسمت چپ سینه ام می زنه و می زنه و باید محلش ندم تا خوب بشه باید سرم رو با کاری اداری گرم کنم مثلا به یه استادی چیزی زنگ بزنم و درباره زمان کلاسش حرف بزنم یا اینکه برم دم میز یکی از این همکارای وراجم وایسم و بعد نیم ساعت به حضرت ابوالفضل توسل کنم تا ولم کنه...

بعد که این حس رو دارم دلم می خواد بنویسم دیوونه وار مثل الان که کلمات تند تند از ذهنم می یان و تایپ می شن ... حس غریبیه اما چندان بد نیست

اصلا از الان بگم من کمی حسودم کمس که خودم می دونم اندازه اش به اندازه این کمی نیست یعنب کمی بیشتره

 

دوست دارم یکی یه چیزی بهم بگه منتظرم

منتظر درو دیوار و باد و مه و خورشید و فلک.....

/ 0 نظر / 16 بازدید