شبی قدری چنین عزیز و شریف

هر سال ماه رمضانرو تنها سپری می کردم تنها سحر بیدار شدن و پاورچین پاورچین سفره انداختن به فاصله یک متری تلویزیون که شوهر و دخترم بیدار نشن و سحر مختصری خوردن و نماز خوندن و خوابیدن البته تنهایی لحظات ناب تفکر و تفحص هم داشت که در جایی دیگه ازشون یاد کردم. اما اون حس تنهایی روزه گرفتن خیلی آزارم می داد. همسرم خیلی خیلی مرد خوبیه اینقدر خوب که گاهی فکر می کنم شخصیت قهرمان یک کارتون بچگی بوده و الان اومده بیرون اما به دلایلی که به تربیت دینی بد خانواده اش بر می گرده دین گریز شده یعنی به نظرش مهم اینه آدم چشمش رو حفظ کنه مال حروم نخوره به آشنا و دوستان نیازمند کمک کنه و نماز و روزه خیلی پر رنگ نیستن و برای اوقات فراغت خوبن... ما هم بحثی نداشتیم این مدت....

امسال رو با اشک شروع کردم از اون اشک هایی که همچین دل آدم رو خالی می کنه که بعدش دوست داری به همه نشون بدی چقدر چقدر خوشحالی ... شوهرم تا نزدیک سحر کنارم می نسشت و بی سر و صدا می رفت بخوابه و من م یماندم و کلی درد در دلم....

چند بار به قول خودش براش منبر رفتم و چکیده ای از سخنرانی ها که درباره نماز و روزه بود ایراد کردم که بهم گفت میشه اینقدر به من گیر ندی!!!!

دلم دوباره درد گرفت یعنی من گیر می دادم؟؟؟؟ من دست و پا می زدم .....

سر نماز شب بغضم ترکید و ترکید و جاری شد به خدا گفتم درسته من اشتباه کردم اصلا من کیم هر کس رو تو بخوای خودت هدایت می کنی اصلا همین مرد قلبش هزار بار از من پاک تره و بهم ثابت شده من کیم بخوام به زور اونو مجبور کنم من خیلی آدم باشم خودم رو درست می کنم ... و با خودم عهد کردم فقط و فقط در جهاد همسرداریم برای خدا سعی کنم آدم بهتری باشم نتیجه مهم نبود مهم فرایند بود...

خیلی سعی کردم همه چیز تغییر کند خوش اخلاقی و خوش و بش با همسرم ... وقتی در خانه بود نمازهایم کوتاه شد و قرآن شبها می خواندم ، موقع غذا پختن صلوات می فرستادم و یک عالمه دستور العمل و اوضوع ادامه داشت....

شب قدر 19 چادر به سر دست دخترک را گرفتم و برای اینکه همسرم به زحمت نیافتد راهی حسینیه نزدیک خانه شدیم ....

نزدیک ساعت 3 زنگ زد که من پشت در حسینیه هستم آمدم عقب شما... ما هم با نیش باز رفتیم

با من سحر خورد و از مراسم جوشن خوانی حرم حضرت رضا که در تلویزیون دیده بود صحبت کرد از دعای ابوحمزه ثمالی از قران سر گرفتن .... و جلوی چشمان متعجب من نماز خواند و خوابید و تا امروز روزه گرفته و نماز خوانده و من مات و مبهوتم .... هنوز حتی شب قدر 23 با ما به حسینیه ایت الله حق شناس آمد( این معجزه بود واقعا)

-------------------------------------------------------------------------------

دوستان !

این پست به چند دلیل بود

1- اینکه به خودم یادآوری کنم باید باید کارهایم را اول به خدا بسپارم

2- خدا هوای همه بندگانش را دارد

3- اگر کسی مشکل مشابه دارد مایوس نشود اصلا و ابدا

.................. در ضمن لطفا با دل های پاکتون دعا کنید این مسیر دائمی باشد ....

/ 4 نظر / 88 بازدید
ترمه

دوست نادیده ام سلام با خواندن متنت اشک ریختم اشک ریختم و اشک..... اخر من هم مثل تو خیلی دست و پا زدم .موعظه کردم گیر دادم تغافل کردم ...... منتها برای پسرم.... چه شبها که تا دیر وقت اشک میریختم....وقتی میدیدم به دروغ میگوید نمازم را خواندم......یک روز میخواند دوروز نمیخواند ...دو وعده میخواند یک وعده نمیخواند.... نذر کردم ......شرایط طبخ غذا را رعایت کردم...... هنوز هم که هنوز است شرایطمان همین گونه است خواهرم موفقیتت را تبریک میگویم.....من میفهمم که به چه شیرینی دلچسبی دست یافته ای....گوارای وجودت.....برای من هم دعا کن....

صبا

سلام از متن شما خیلی درس یاد گرفتم. تو رو خدا برا منم دعا کنین. پیش مادرتون سفارش منم بکنین. کاش همسر منم خدا هدایت کنه

صبا

سلام منم مشکل مشابه شما رو دارم. خیلی نگرانم و غصه میخورم. نمی دونم چه کار کنم. هر چه صحبت میکنم فایده نداره. تورو خدا بگبن چهکار کنم