پریشانیم آرزوست

عصر های ماه مبارک رمضان، وقتی افطاری در حال آماده شدن روی گاز است، خانه مرتب است دوست دارم بنشینم و بر خلاف روزهای دیگر که زیاد تلویزیون نمی بینم برنامه ماه عسل را ببینم، واقعا سرگذشت عجیب این همه آدم و شنیدنش از زبان خودشان جالب است، امروز وقتی داشتم ماجرای دختری را می شنیدم که در ساری بزرگ شده بود و با تلاش های بسیار بسیار زیاد خانواده واقعی خود را در سلیمانیه عراق پیدا کرده بود و جالب بود مدل آنها لباس پوشیده بود می دیدم، دلم بدجور گرفت....

مگر آقا امام زمانم پدر حقیقی و معنوی همه ما شیعیان نیستند؟ مگر از پدر برایمان دلسوزتر نیستند؟ پس چرا این قدر پریشان نیستم؟ اصلا چرا این قدر آرامم؟ درس می خوانم، آشپزی می کنم، مهمانی می دهم و خیلی خیلی عادی زندگی می کنم و فقط در قنوت نمازم هی طلب فرج میکنم..... و هی صبح ها دعای عهد می خوانم.

چرا کوچه به کوچه سراغی ازشان نمی گیرم؟ چرا سرنخ ها که این روزها انگاری کم نیست را دنبال نمی کنم؟ چرا اینقدر خون سردم؟؟؟؟

یاد پسر مهزیار می افتم

دارد زمان آمدنت دیر می شود

دارد جوان سینه زنت پیر می شود

 و یا .....

دارد زمان آمدنت دیر می شود

دارد امام گریه کنت پیر می شود

 

من چرا پریشان نیستم؟؟؟

/ 3 نظر / 61 بازدید
آیدین

واقعا چرا پریشان نیستیم!!!!!!

زن اقا

سلام سادات خانم خوبید? طاعات و عباداتتون قبول باشه چه پل جالبی بین این دو اتفاق زدید واقعا زیبا بود

دختر گمنام

سلام شما از مامان فاطمه خبر ندارین؟! بلاگفا که بسته شد راه ارتباطی من با ایشون قطع شد :(