وکیل روزانه!!!!!

خیلی تند بهم گفت همون جور که نشسته بود روی مبل همون مبلی که اکثر شبها بعد شام و کمی اخبار و یه میوه ای یا چایی چیزی می شینه و حرف می زنه ، حرفهایی که بضی موقع ها دوست دارم  و اکثر موقع ها نه!!

خیلی راحت تو چشمام که داشت می پرید تا چشم تو چشم نشه نگاه کرد انگار حرفی که مدتهاست دلش می خواست بهم بگه رو گفت که چقدر از این شاخه به اون شاخه مب پرم

چقدر هدفم رو تغییر می دم ؟ چقدر بده که نمی دونم چی می خوام.....

منم آروم خزیدم توی خودم تو دستم موبایل تا نشنوم واقعیتی رو که داشتم زور می زدم به روی خودم نیارم خزیدم تو خودم چون صداش پژواک ذهن انتقادگر خودم بود....

نمی تونم قبول کنم برای همین دیگه حرف نزدم چقدر بده وقتی هیچی نداری تا باهاش از خودت دفاع کنی ؟ گاهی به یه وکیل روزانه فکر می کنم... 

/ 3 نظر / 12 بازدید
behrang

:صبح امروز کسی گفت به من !تو چقدر تنهایی !گفتمش در پاسخ : تو چقدر نادانی تن من گر تنهاست ، دل من با دلهاست دوستانی دارم همه از جنس بلور .که دعایم گویند و دعاشان گویم یادشان در دل من ، قلب من منزلشـــــــــــان

فرشید

تنها دلخوشیم همین امیر ارسلانه.... ممنون از حضورتون[گل]