معجزه

یه چیزهایی اینقدر تو زندگی تکرار می شن تا ما اون درسی رو که باید از اونها بگیریم، یه مسائلی در مقطعی از زمان برامون مهم میشه و بعدا فکر می کنیم چقدر ساده و احمق بودیم که این هارو باور داشتیم و اینقدر زندگی می چرخه و می چرخه تا ما دوباره ببینیم به همون عقاید رسیدیم.

دلم مهمونی نمی خواست، تازگی ها دلم بیشتر تنهایی و خودش رو می خواد یا نشستن با دوستانی مثل خودم همون هایی که مثل مثل من فکر می کنن، از سرو صدای و شلوغی هم کلافه می شم

دلم نمی خواست برم مهمونی و هی نگران لباس پوشیدنم باشم

هی فکر کنم باید چجوری بشینم و چجوری بخندم و چه جوری... اصلا این قبیل مراسم ها برای من که نیست منم حس خوبی نسبت بهش ندارم

از رفتارهاش خوشم نیومد دلم قعر تنهایی خودم رو می خواد با این هوای پاییز که بد داره دیوونه ام می کنه...

 

----------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت: الان معجزه ام به وقوع پیوست زیر بارون خیلی خیلی اتفاقی که صبح اصلا فکر نمی کردم بباره

ممنون

ممنون

/ 0 نظر / 4 بازدید