نگفته می دانی...

می دونم نوشتنش فقط یه یادآوری دوباره برای خودمه

حتی همین الان که دارم می نویسم یه جورایی قلبم تند تر می زنه آخه یادت هم معجزه می کنه فقط یاد

می خوام خودم باشم و خودت اصلا خوندن و نخوندن دیگران هم برام مهم نیست

هر روز می یام و برای تو می نویسم

حلقه ای در گردنم افکنده دوست

می کشانندم به هر سو میل اوست

ما هم سر تعظیم و رضا فرو آورده ایم ، ازت ممنونم می خونی منو هر لحظه هر دقیقه

بعد از مدتها دربه دری مدتها سرگردانی.... نمی دونم همش داستان قلندر و قلعه شیخ سهروردی می یاد تو ذهنم

یعنی منم می تونم

کلی یوگای ذهن کردم هر شب و مقصودم تو بودی حالا می خوام از همون جایی دنبالت بگردم که ول کردم....

از نقطه اول.

 

/ 0 نظر / 22 بازدید