شک و تردید

همیشه با من بودند، از موقع هایی که دیگه می دونستم نباید هر کاری رو انجام بدم و هر چیزی رو امتحان کنم، چقدر زیاد و دیوانه کننده.

همیشه فکر می کردم باید اهمیت بدم باید بدوم و با عقل خودم به ثبات برسم و دویدم و دویدم و دویدم و به هیچ جایی نرسیدم جز جای اول خود اما خسته تر گناه کار تر و پشیمان، نه ثباتی نه عقیده ای و نه هیچی

حالا انگار کمتر جلوه می کنند

انگار کمتر کاری به کارم دارند

خدایا کمکم کن

دوستان التماس دعا

---------------------------------------------------------------------------------

دیشب مهمونی یکی از دوستان قدیمی بود همون هایی که ازشون به خاطر تو بریدم اما به خاطر اصرار زیاد باید می رفتم و من با ظاهر و باطن خیلی خیلی متفاوت رفتم

خوشحال بودم

همین

انگار با من بودی در تمام مدت

/ 2 نظر / 59 بازدید
طهورا- همنفس طلبه

هو العزیز باسلام. کاش بیشتر می نوشتی اینکه باتوجه به اینهمه تغییرات چطور برخورد کردی؟ اونا از این تغییراتت چیزی فهمیدن؟ چه جوری برخورد کردن؟ در تمام طول مدت مهمانی چه احساسی داشته یک احساس دوگانه؟ بین آنها و گذشته ات با اکنون و تغییراتت؟

مامان آریا

من هم به دلیل جو متفاوت فامیل همسر از این مهمانی ها گاهی میرم اما سعی می کنم خودم باشم و جالب اینجاست که همین هایی که کلی کلاس می ذارن برای خودشون در مقابل این نوع رفتار ما یه احترام خاصی می ذارن