سه ساله بزرگ

هوای تهران گرم بود ، آفتاب ساعت3 ظهر تاب و توان رو از هر کسی گرفته بود ، ماشین ها شیشه ها رو بالا کشیده بودن و کولر ها با آخرین توان کار می کردن....

مجبور بودم ماشین رو چند کوچه پایین تر بگذارم تا به نونوایی برسیم

دست در دست دخترک راه می رفتیم و سعی می کردیم تند تر راه بیاییم تا زودتر به جایی خنک برسیم.

مدام غر می زد که هوا گرمه خسته شدم بغلم کن....

ولی من خسته تر بودم که بتونم بغلش کنم

به مغازه رسیدیم

خرید کردیم و همون راه رو با هزارتا قربون صدقه رفتن برگشتیم

کولر رو تا آخرین درجه زیاد کردم

صورتش حسابی قرمز شده بود

چشم هاش از گرما نیمه باز بود

سریع آوردمش جلو و صورتش رو نزدیک کولر بردم

.

.

.

بقیه دست خودم نبود

به سه ساله آقایم امام حسین فکر می کردم

روزهای اسارت، گرمای هوا،سیلی ملعونین،بهانه بابا ......

اشک می ریختم

جلویم را نمی دیدم

دلم هوای محرم گرفت

......

دخترک خوابش برده بود........

/ 5 نظر / 22 بازدید
سمیرا

خداوند وسه ساله ی ارباب محافظش باشه... مارا که یا مجیرو أجرنا عوض نکرد...دل تنگ گریه های محرم شده دلم(حال وروز خودم سیدجا) التماس دعا...

سلام مجدد.(بنده همونم که اون بیت حافظ رو براتون نوشتم در نظر بالا)حالا چه جوری میشه اون مطلب بالایی رو که براش رمز گذاشتید دوباره خوند!! بنده البته خودم مطلب رو خوندم اما میخوام به کسی نشون بودم که به نظرم خوندن مطلبتون تاثیر مثبتی براشون داره.میخواستم درخواست کنم اگه میشه لطف بفرمایید و رمز رو به بنده بدید. با تشکر