بازگشت....

سرما حس خوبیه که از موقعی که شروع میشه تمام سلول هام کیف می کنن، سر حال میشم پیاده روی می کنم

لباس گرم ها رو در می یارم و هی باهاشون مرور خاطرات می کنم عطر شیرینم رو می زنم و با بوش به برف و بارون و سرما می رم

من عاشق ننه سرما هستم بیاد تو خونه مون به بهانه اون بهم بچسبیم و چای گرم بخوریم و خاطره تعریف کنیم

 

هوا زود زود تاریک بشه و شب گردی هامون بیشتر بشه، بیشتر با هم باشیم

امروز تصمیم گرفتم به خودم برگردم ، یه جورایی احساس می کنم یه پنج شیش سالی خودم نبودم کسی هم مقصر نیست بعضی ها اینقدر از خودشون مطمئنن تو رو به زندگیت بی اطمینان می کنن به روش زندگیت به اعتقاداتت و مهم اینه که تو چقدر پات بلغزه تو چقدر این اعتقادات برات درونی نشده باشه

شروع می کنم به بازگشت به خودم با آگاهی بیشتر با حضوربیشتر

 

/ 1 نظر / 7 بازدید

نمی دونم که چرا وچطور گمشده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی بهت حسودی میکنم ک انقد راحت داری بخودو خدات برمیگردی چون بعضی ادما مثه من از جهنمی ک برا خودشون میسازن نمیتونن دران برات ارزویه موفقیت میکنم