یوگای ذهنی من

روزهایی که صبح یک ساعت مال خودم میشه پیاده روی روزانه از خونه تا محل کار درست یک ساعت ، فرصت می کنم راه برم ، نگاه کنم، آدم هارو ببینم و با خودم حرف بزنم و هی تصمیمات جدید بگیرم مثلا امروز تصمیم گرفتم هر وقت فکر منفی می یاد تو ذهنم یه فکر خوب رو جایگزین اون کنم و البته چند باری این کار رو کردم

این تکنیک رو دیروز تو مجله یوگا خوندم خیلی مقاله جالبی بود اینکه ذهن ما چقدر گسترده اس و عادات چقدر زود توی اون شکل می گیرن و برای مقابله با اون چنتا تکنیک ارائه داده بود که یکیش این بود،

وای دیروز کلاس یوگا چقدر بهم انرژی داد شاید چون بیشتر یوگای ذهن کار می کنیم این طوریه توی مدیتیشن خودم رو دیدم انگار سه یا چهار ساله بودم دم پنجره ای ایستاده بودم که کلی نور ازش می یومد واقعا از دیدن خودم خوشحال شدم بعد دنبال خودم راه افتادم و رفتم و رفتم و دیدم زیر کولر قائم شدم ، جالبه چیزها و جاهایی از خونه قبلیمونو یادم اومد که اصلا به کل یادم رفته بود مثل دستشویی ، حوض و همین جای کولر

بعد با مهربونی سعی کردم به خودم آرامش بدم و کمک کنم دیگه نترسه و بعد تجربه ام تموم شد.

اینکه راحت می تونم ارتباط برقرار کنم خیلی خوبه تازه بعدش هم کلی فرش می شم تا ساعت 8 اونجا بودیم و تند تند با استرس اومدم خونه مامان اما باز هم ذهنم فریبم داد همه چیز آروم بود و الکی استرس داشتم..

داشتم چی می گفتم رفتیم یوگا.....

آها درباره پیاده روی ، راستش به این هم فکر کردم که چرا کارمند شدم، اصلا ذهنیتی از کارمند بودن نداشتم همیشه فکر می کردم قراره یا معلم بشم یا ... نه فکر می کردم معلم میشم رشته ام هم خیلی مرتبطه اما....

کارمند شدن حس بد اینرسی داره دیگه از هر چیزیش می ترسی از گزینش از رئیست از.... نمی دونم می تونم برای خودم کاری کنم یا نه

خوب دیروز تصمیم گرفتم

1- فکر بد نکنم و فکر خوب رو جایگزین اون کنم

2- همیشه بخندم و از خشونت کلامی بپرهیزم

3- حضور داشته باشم 

/ 0 نظر / 47 بازدید